تبليغاتX
اتحادیه وبلاگنویسان منتقد به حکومت

اتحادیه وبلاگنویسان منتقد به حکومت
تمرین با هم بودن و اتحاد

 

 







  آزادی اندیشه و قلم و زبان ٬ موجب آبادی و عمران مملکت است .... قبول حقیقت از بیان حقیقت سخت تر است ""به اتحادیه وبلاگنویسان منتقد به حکومت خوش آمدید.در این وب شما می توانید مقالات خود را بدون هیچ گونه سانسور در این جا چاپ کنید. برای اطلاعات بیشتر به اساس نامه اتحادیه مراجعه کنید.پاینده ایرانی آباد و آزاد
 
منوي كاربري


لوگوي ما


تبلیغات


اولین سرود ملی


اطلاعات شما


لينكدوني

ساعت


پیامهای کوتاه



  نامه حجت بختياري در مورد ماهيت و عملکرد اميرعباس فخرآور  ( آخرین اخبار )

اينجانب حجت بختياري 36 ساله در سال 80 بازداشت شدم و پس از تحمل 50 روز انفرادي و بازجويي زير شکنجه روزانه با قرار وثيقه آزاد شدم. در تاريخ 15/2/81 دوباره مامورين اطلاعاتي به دنبالم آمدند و من که يک کاسب بودم مجبور شدم شغل و محل زندگي را رها کرده و متواري شوم.تا اينکه بالاخره بازداشت و به چهار سال زندان محکوم و روانه زندان شدم.مدتها با زندانيان سياسي ديگر در بند 3 اوين زندگي کردم. اين را گفتم که بدانيد نوجوان بي تجربه اي نيستم که تحت تاثير اين و آن به مبارزه کشيده شده باشم و يا تحت تاثير کسي قرار گرفته باشم که عليه ديگري قلم بزنم. من تامدتها پس از زنداني شدنم امير عباس فخرآور را نميشناختم و در ارث پدري هم با او شريک نبودم که گفته شود به سبب دوستي يا دلخوري شخصي نامه اي به طرفداري يا عليه او نوشته باشم. اگر در دو سال پيش نامه اي در افشاء همکاري هاي او با حراست زندان و پادوئي هاي او براي اطلاعات قوه قضائيه نوشتم فقط و فقط براي هشدار به جوانان بود تا بدام اين عنکبوت نيفتند و قبل از آنکه وارد مبارزه شوند توسط پليس سياسي شناسائي نشوند. مگر براي شناسائي يک خائن بايد چند کلاس سواد داشت؟ شنيده ام که او مرا به بيسوادي متهم کرده است. اگر منظور از بيسوادي نرفتن به دانشگاه باشد ، پس خود او هم بيسواد است.اشتباه نکنيد! اگر از اميرعباس فخرآور سخن ميگويم ، او نه دانشجوست و نه زنداني سياسي. بلکه صحبت از پسرک شياد و فاسدي است که به جرم "منافي عفت" محکوم شده و به زندان آمده است. او را هنگاميکه به زندان قصر تبعيد شده بودم ، همرا با چند زنداني ديگر ، يعني کورش صحتي و دکتر فرزاد حميدي ، در بند زندانيان شرور و قاتلين ديدم. در مورد آدمفروشي و رفتارش با ديگر زندانيان در زندان قصر ، در نامه دوسال پيشم توضيح دادم. اما اولين اقدام او عليه من و ديگر زندانيان سياسي، رد کردن گزارش دروغي مبني بر اقدام ما به دامن زدن به يک شورش در زندان بود.او براي خود شيريني به حراست زندان گزارش داده بود که اين چند نفر خيال دارند با کمک عده اي از زندانيان عادي دست به شورش بزنند.زندانيان عادي بنام مهدي وصال و علي فرهادي که از قصر به بند يک رجائي شهر منتقل شدند ، براي تنبيه او ميخواستند لختش کرده و با او رفتاري را بکنند که در شان ما نبود و ما از اين عمل آنها جلوگيري کرديم و نگذاشتيم به او آسيبي برسد. دکتر فرزاد حميدي و کورش صحتي شاهد بودند و نميدانم سکوت کورش صحتي در اينباره چه دليلي دارد و آيا از عاقبت همکاري با چنين عنصري شرم ندارد و فکر نميکند که وقتي اين خائن معرفي شود چگونه ميخواهد همکاري خود را با او توجيه کند؟ جالب اينجاست که وقتي آقاي داراب زند را به بند يک رجائي شهر تبعيد کردند ، او با مهدي وصال و علي فرهادي در يک بند افتاد و آنها تمام اين ماجرا و ماجراهاي ديگر را براي او نيز حکايت کرده بودند.

پس از آنکه زندان قصر را تعطيل و به پارک تبديل کردند ما را به زندان اوين انتقال دادند. چون در زندان اوين تفکيک جرائم اجرا ميشد ، من و پيمان پيران را به بند سياسي و اميرعباس فخرآور را بنا به جرمش به بند چهار که محل نگهداري اشرار بود ، منتقل کردند. اما نمي دانم چه شد که پس از مدتي ، بي سرو صدا او را هم به بند يک (بند سياسي) انتقال دادند.با انتقال او از بند چهار به بند يک زندانيان کمابيش رفتار او را زير نظر داشتند ، اما سوء ظن آنان با اقدامات خود او رفته رفته به تعين تبديل شد : مثلا به بهانه اي ، دو يا سه روز به عنوان مرخصي او را به بيرون ميفرستادند. بعد از يکماه مي آمد و ميگفت در چند روزي که بيرون بوده با کساني تماس داشته و بخاطر همين موقع برگشتن او را به انفرادي برده اند و 25 روز گذشته زير بازجوئي بوده است. بعد معلوم ميشد دروغ ميگويد و تمام اين مدت يکماهه را بيرون بوده است. در زندان همراه چند کارمند اطلاعات و چند پاسدار و يکي دو سرباز که به اتهام سرقت يا مواد مخدر يا سوء استفاده مالي در زندان بودند (در آن مقطع محکومين سازمان قضائي نيروهاي مسلح يعني پاسداران ، بسيجي ها ، ارتشي ها و اطلاعاتي هائي را هم که زنداني ميشدند به بند زندانيان سياسي مي آوردند که با فشار و کشمکش و اعتصاب غذاي دکتر زرافشان و مقاومت ساير زندانيان بالاخره آنها را جدا کردند) يک گروه فشار درست کرده بودند که دائم با طرح و سناريوئي که پليس به آنها ميداد در بند تشنج و تنش و درگيري ايجاد ميکردند(حمله شبانه براي قتل دکتر زرافشان پس از اعتصاب غذاي سال 83 و ايجاد درگيري با زندانيان براي اينکه به بهانه بررسي و ايجاد نظم دائما مامورين حراست را به داخل بند بکشند ، خبرچيني هاي خلاف واقع براي اين و آن از جمله اين کارها بود) تا بالاخره روزي که مهندس سعيد ماسوري موبايل حراست زندان را از داخل شورت او بيرون کشيد و دکتر زرافشان آنرا در جمع زندانيان سياسي مطرح کرد ، اين ماجرا به اوج خود رسيد ، زندانيان اين موبايل را ميشناختند و "پين کد" آنرا هم ميدانستند ، چون قبلا هم آنرا براي همين نوع کارها بدست فرد ديگري داخل زندان فرستاده بودند. مهندس ماسوري به خاطر اينکار به بند 209 (بند اطلاعات) منتقل شد و هنوز هم دارد تاوان آنرا پرداخت ميکند. بهر حال زندانيان سياسي دسته جمعي نامه اي خطاب به رئيس زندان نوشتند و در آن صريحا اعلام کردند که اگر مسئولين زندان در مورد انتقال اين فرد اقدامي نکنند ، زندانيان خود تکليف او را روشن ميکنند و آنگاه مسئوليت هرچه پيش آيد به عهده مسئولين زندان است. باارسال اين نامه رئيس زندان همرا ه برخي مسئولين ديگر به بند يک آمد و دکتر زرافشان و جمع زندانيان سياسي در اينباره مفصلا با آنها گفتگو کردند. مسئولين زندان ضمن اين گفتگو ها صريحا گفتند برنامه هائي که فخرآور و آن دارودسته چند نفره اجرا ميکنند و مرخصي هائي که ميگيرد از طرف آنها نيست ، زيرا اين شخص براي دستگاه ديگري کار ميکند و به همين دليل در انتقال او هم با محظوراتي روبرو هستند.بهر حال پس از چند روز او را از بند يک به 350 بردند که در ميان زندانيان سياسي نباشد. اما در اوائل سال 84 که زندانيان بند يک را کلا به 350 منتقل کردند، چون مجددا آنها با فخرآور برخورد کردند دستگاه اطلاعاتي ابتدا زير عنوان مرخصي او را به بيرون زندان فرستاد و حدود يکسال بيرون زندان سرگرم هرزگي و خدمت براي پليس بود تا سرانجام او را به دبي و از آنجا هم به امريکا فرستادند و جالب اين بود که در تمام مدتي که فخرآور در زندان آن رسوائي ها را بالا آورد و در مدت يکسالي که بيرون بود از داخل زندان و بعد در خارج زندان با بعضي از اين تلويزيونهاي برون مرزي هم مصاحبه ميکرد و با آب و تاب او را فعال دانشجوئي و زنداني سياسي مبارز که مخفي و متواري است و امثال اينها معرفي ميکردند.

من تنها کسي نيستم که در مورد اين فرد بي آبرو نامه نوشتم.زندانيان سياسي بسياري در مورد اين فرد مطالبي را توضيح داده و به بيرون زندان فرستاده اند ، اما متاسفانه بدلائلي که براي من روشن نيست دوستان خارج زندان فقط معدودي از اين نامه ها را انتشار داده اند.نامه زندانيان اعتصابي بند يک در تيرماه 83، مصاحبه دکتر زرافشان با نشريه دانشجوئي سهند، نامه شش نفر از زندانيان سياسي در بهار 85 و نظائر اينها .

 در توطئه اي که براي تبعيد بينا داراب زند به رجائي شهر چيدند فخرآور عامل ايجاد درگيري و اجراي آن بود. داراب زند در مورد زندان اطلاع رساني و افشاگري ميکرد و وقتي تصميم به تبعيد او گرفتند فخرآور عامل ايجاد درگيري و فراهم ساختن بهانه مورد نظر براي فرستادن او به زندان رجائي شهر بود. شنيده ام که ميگويند چرا در مورد يک فعال دانشجوئي که زندان هم کشيده اينچنين صحبت ميکند. مردم بايد بدانند اين فرد نه دانشجو بود و نه بخاطر فعاليت سياسي به زندان افتاده. کتمان اين واقعيت ها از مردم اصلا درست نيست ، چون بعد از عملکرد مشکوک اوليه فخرآور اين سوال براي زندانيان مطرح شده بود که سابقه اين فرد چيست ، از کجا سر درآورده و در چه زمان و به چه اتهامي زندان افتاده است. به طريقي به پرونده او سر کشيدند و همه اطلاع پيدا کرده بودند که اين فرد دانشجو نيست و بخاطر "منافيات عفت" زندان شده است.از اينرو اين مسئله گاهي وسيله دست انداختن او شده بود.روزي يکي از دانشجويان زنداني دانشگاه اميرکبير در حياط زندان از او پرسيده بود شما دانشجوي کدام دانشگاه يا مدرسه عالي هستيد و فخرآور که بارها با اين سوال آزار دهنده روبرو شده بود جواب ميدهد "من مادرزاد دانشجو بوده ام"و دانشجوي مزبور ميگويد مرحبا به مادر شما و اين برخورد و ماجرا هاي شبيه اين زندگي روزمره اين پسرک را تشکيل ميداد.سرقت يادداشتها و نوشته هاي ساير زندانيان و تحويل آن به حراست، گزارش کلاسهاي دکتر زرافشان و جلسات شبانه بهروز جاويدتهراني با تازه واردين که منجر به تبعيد بهروز از بند يک شد فعاليتهاي اورا در مواردي که به تناوب او را از مرخصي به زندان مي آوردند ، تشکيل ميداد.

اينکه مي بينيد اطلاعات دقيقي از اين عنصر پليد دارم به اين علت است که چه در زندان قصر و چه در اوين با او در يک اطاق بسر ميبردم. او عادت دارد به قصد تطهير خود يا براي بزرگ نمائي، خود را در کنار افراد موجه تر يا بزرگتر از خود نام ببرد که هيچگونه مناسبتي با او ندارند يا گاهي اصلا او را نمي شناسند. مثلا وقتي در يک برنامه ماهواره اي از او ميپرسند که تو به همکاري با پليس متهم شده اي ، چه ميگوئي ؟ جواب ميدهد من و افشاري و حقيقت جو را متهم به اطلاعاتي بودن ميکنند، حال آنکه افشاري و حقيقت جو به موضوع ارتباطي ندارند و کسي هم آنها را متهم به اطلاعاتي بودن نکرده است. يا وقتي از او ميپرسند تو متهم هستي در زندان آدمفروشي کرده اي و فضاحتهاي متعددي را به تو نسبت ميدهند ، خود را در برابر دکتر زرافشان قرار ميدهد و همه کساني را که در مورد او دست به افشاي مسائلي زده اند، تحريک شده از طرف دکتر زرافشان معرفي ميکند ، در حالي که در حدي نبوده و نيست که در زندان طرف شخصي مانند دکتر زرافشان بوده باشد و اقداماتي که دکتر زرافشان در مواقعي در مورد او انجام داد در مقام نمايندگي بند زندانيان سياسي و به اراده جمعي آنان کرده است.

از حقه بازي هاي ديگر اين فرد اينست که خود را نويسنده هم معرفي ميکند که اين نيز حکايتي دارد.قصه اي گويا در خارج ايران به چاپ زده (چون اين نوع نوشته ها در ايران نه خريداري دارد و نه ناشري که حاضر به چاپ آنها باشد) که در واقع امر دزدي ناشيانه تکه هائي از کتاب جورج اورول است و جزوه ديگري که دفتر خاطرات يک زنداني ديگر است بنام ابراهيم مومني که از او سرقت کرده و با برخي خاطرات شفاهي چند زنداني ديگر در هم ريخته و بنام خود معجون ناشيانه اي از آن ساخته است.

واقعا جاي سوال جدي دارد که کدام دستي در پشت پرده،اين فرد را که به اتهام "منافيات عفت" به زندان افتاده بصورت خزنده به بند سياسي مي آورد، اورا آموزش ميدهد تا خود را دانشجو و فعال دانشجوئي معرفي کند و عليرغم افتضاحات و رسوائي هاي پي در پي به او جسارت و گستاخي ادامه کار ميدهد و او را در منظر رسانه هاي جمعي و خبري قرار ميدهد؟اين همه چه چيزي را نشان ميدهد و چه کساني پشت پرده به اين فرد آبرو باخته کمک ميکنند و براي چه اين فعل و انفعالات را صورت ميدهند؟ وقتي اين سوال را از ديگر زندانيان سياسي ميپرسم در جواب ميگويند همه کساني که با او کار ميکنند يا مجري هائي که به او امکان تبليغ ميدهند ، همه از قماش او هستند و به زودي همانطور که در ايران ماهيت پليسي او افشاء و به مهره سوخته اي تبديل شده ، در خارج کشور هم همين سرنوشت را خواهد داشت.

با درود فراوان

حجت بختياري

بند 350 اوين

23/4/85

در کشور من

در کشور من مرگ لانه کرده است

در کشور من تزئین گهوارها، پدران به دار آویخته شده میباشند

در کشور من البومها از عکس مادران و خواهران سنگسار شده ورم کرده

در کشور من کود کان، شمردن را با تکه نانهای خشک هفته می آموزند

و جوانان جدول ضرب را با ضربات شلاق، با پوستشان لمس میکنند

و دختران جوان شمارش معکوس را از نه سالگی شروع می کنند

در کشور من" مرگ" را به جای" انقلابی زندگی ساز" جعل کردند

در کشور من تنها" مرگ" آزاد میگردد

پشت هر درختی" مرگ" کمین کرده

آنکه لای کتابها، روزنامها، موذیانه تار میبافد

در هر کوچه پس کوچه ای بیصبرانه منتظر نشسته است

آنکه خستگی ناپذیر پا به پا ی مردم همه جا می رود

و حتی با آنها سفر میکند

نزدیکترین آشنای جوانان ما" مرگ" میباشد

رودخا نه های ما

زمینهای ما جسد استفراق می کنند

چه کسی این زمین را شفا خواهد داد؟

زندگی کی چهره زیبایش رابه کودکا ن ما نشان خواهد داد؟

جوانان ما کی تپش عشق را بی دلهره در رگهایشان خواهند شنید؟

چشمهای مادران ما کی مرگ را فراموش خواهند کرد؟

و قهقه های شادی کی در آسمان کشورمان خواهد ترکید؟


 :: نوشته شده توسط اتحادیه در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385

  لینک مطلب         



مطالب پيشين

 




All Rights Reserved 2005-2006 © by etehadiye2.blogfa.com :: Template Design by Loghman Avand