ما خسته شدیم ز بسکه فریاد زدیم
ماندیم در این راه زبس داد زدیم
داد دل ما و سردی مهر شما
این گونه شده که ناله بر داد زدیم
بشکست قلم ز بس که شلاق زدید
صد حرف ز اجتماع آزاد زدیم
باشد بکشید که کشتن ما سهل است
غافل از این که چنگ،بر باد زدیم
تاریک نبود این ره و تاریک نباد
این نور که ما بر دل داماد زدیم
باد از نفس من و تو هرگز نبرد
آن رنگ که از خون به اجداد زدیم
داد دل ما و سردی مهر شما
صد حیف که بیهوده به فرهاد زدیم
شعر از وبلاگ:آزادی یاد گرفتنی است
((( ما خسته شدیم )))
:: نوشته شده توسط اتحادیه در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385