اگر چه به همکاری کشيدن زندانی هدفی بزگ برای دستگاه امنيتی جمهوری اسلامی است، ولی هدف ايده آل برای آنها به مثابه ی يک سيستم ايدئولوژيک تغيير و استحاله ی هويتی زندانی است. جمهوری اسلامی يک نظام سنتی اسلامی است. در قسمت اول اين نوشته کوشيدم تا هنجار های پايه ای آن را نشان دهم. طبق آموزه های حکمت اسلامی که ترکيبی از کلام، عرفان و فقه و اصول است، انسان دارای فطرت پاک است و فطرت پاک حکم می کند که انسان تسليم حق شود و حق هم از نظر مسلمان چيزی جز اسلام نيست. بر پايه اين گزاره بازجويان می کوشند که زندانی را به اسلام دعوت کنند. اين دعوت به اسلام را آنان به طور آشکار بيان نمی کنند، بلکه وقتی زندانی سرسختی نشان می دهد و تلاش می ورزد که هويت فرهنگی ـ فکری خود را حفظ کند مورد فشار قرار می گيرد. با اين استدلال که زندانی اطلاعات خود را نداده است و وجود اين اطلاعات مانع می شود که فطرت او پاک بشود. اين اطلاعات تخليه نشده به مثابه ی حجابی بر فطرت زندانی عمل می کند و مانع از آن می شود که روح و روان او به طور ساده اسلام را پذيرا شود. چنان که کسی فطرتش پاک باشد، به محض اينکه اسلام به او ارايه شود، آن را قبول می کند و با آن از در عناد وارد نمی شود. اين که به فردی اسلام عرضه می شود و فرد از پذيرش آن سر باز می زند، دليلی بر ناپاکی فطرت اوست و ناپاکی فطرت هم دليل عدم تخليه اطلاعاتی است. بر اين بنيان، اطلاعات تخليه نشده حايل ميان اسلام و فرد است. از اين رو، زندانی زير فشار قرار می گيرد که اطلاعات خود را بدهد.
از جنبه روانی و روحی زندانی به مجرد اين که درون خود را عريان کرد، آماده می گردد که تحت تاثير تبليغات ايدئولوژيک بازجو قرار گيرد. تاکتيک بازجو در اين جا اينست که نخست زندانی را از همه جنبه های شخصيت اش در هم بشکند. آنگاه بر مبنای ايدئولوژي اسلامی هويت جديد او را بازسازی کند.
هويت جديد از جنبه ی اعتقادی با باور به درک ويژه ای از اسلام یعنی اسلام فقاهتی، خدا، پيامبر، امامان و فقه صاحب جواهری آغاز می شود. در پی آن، با خواندن نماز و گرفتن روزه دنبال می شود. زندانی در يک روند مورد تبليغ قرار می گيرد و کتاب های مطهری،سروش، سبحانی، علامه طباطبائی و مصباح يزدی را می خواند. در بسياری از زندانها سه بازجو برای هر فرد وجود داشت: يک بازجوی خشن، يک بازجوی مهربان و يک بازجوی مسئول ايدئولوژيک که به زندانی کتاب می داد و با او بحث می کرد.
يک سيستم مطالعاتی طراحی شده بود که از کتاب های ساده و ضد مارکسيستی آغاز و به کتاب های مشکل و اثباتی اسلامی می رسيد. به زندانی دفترچه و خودکار داده می شد که از اين کتابها خلاصه نويسی و ياد داشت برداری کند. بازجوی مسئول کتاب به زندانی سر می زد و ياد داشت های او را کنترل می کرد. زندانی که زير فشار کابل بازجوئی بود، اين فرصت را غنيمت می شمرد تا خود را از زير فشار بدنی و روحی بيرون بياورد. در جريان مطالعه، هر جا که ذهن زندانی شروع به استدلال می کرد، بر او فشار وارد می آمد که بايد تعبد داشته باشی. به خاطرآنکه ذهن تحليلی انسان را از خدا دور می کند. تنها تعبد است که انسان را رستگار می کند. ذهن تعبدی به جای تحليلی دائما ذکر می گويد و ذهن تذکری باعث می شود که آدم به گمراهی کشانده نشود. گاه اين روند خود را به شکل « ابسورد» نشان می دهد. چه بازجو با کابل در اتاق انفرادی از زندانی می خواهد که بپذيرد اينجا زندان نيست، بلکه محل برخورد انديشه است و بگفته ی امام « دانشگاه » است. مسخره بودن اين موضوع هنگامی آشکار می شود که بازجو می گويد که چون تو اسلام وآن هم اسلام فقاهتی را قبول نمی کنی، پس عناد داری و چون عناد داری قطعا اطلاعات خود را نداده ای و چون اطلاعات خود را نداده ای، پس بايد کابل بخوری.
بعد از آنکه زندانی با کابل و کتاب به اسلام فقاهتی مشرف شد، تازه آغاز مرحله ايست که اسلام را با ابزار های قلبی يعنی دعا و ذکر آيين های متفاوت در خود تحکيم کند. زندانی بايستی علاوه بر نماز خواندن، در دعا های کميل، توسل و ابو حمزه شرکت کند و دوشنبه و پنج شنبه روزه داری کند تا گوشت هايی که در زمان کفر به دست آورده است، آب شود و گوشت های جديد با ايمان بدست آورد.
آرام آرام زندانی ريش می گذارد و به دستانش انگشتر عقيق می کند، تسبيح می گرداند و نوع لباس هايش را نيز تغيير می دهد، پيراهن بدون يقه می پوشد، به جای گوش دادن به موسيقی به نوحه های کافی، قرائت های قرآن و آهنگران گوش می دهد و در گفتگو از القابی همانند حاج آقا، برادر و تکيه کلام های « مُعيد باشيد! »، « التماس دعا »، « محتاج به دعايم » بهره می گيرد. زندانی آداب و رفتار خود را نيز بر اساس رساله های « فقهی » تنظيم می کند و گاه برخی از زندانيان از پاسدار ها و نگهبانان هم فرا تر رفته، به کتب ملا محمد باقر مجلسی و اصول کافی شيخ کلينی روی می آورد تا مسائئل روزمره ی خود را از آن استنتاج کند.
اين تغييرات در زندانی که تحت فشار همه جانبه صورت گرفته است، در برخی از زندانيان به هنجار های نهادين تبديل می شود. در اين پيوند، بايستی به تحليل روانی هر زندانی به طور جداگانه پرداخت. برخی دارای چنان ساختار شخصيتی و ذهنی بوده اند که حتی بيرون از زندان در درون ساختار سازمانی مورد قبول خود، نيز به همين گونه رفتار می کردند. يعنی همواره خشک و انعطاف ناپذير بوده اند. اينان در زندان هم در پذيرش هنجار های اسلامی همان گونه رفتار را پيشه می کنند. در يک تحليل کلی میتوان چنين تحليل کرد: زندانی اگر درک غلطی از خود، ايده ها و ايدئولوژی ها داشته باشد، چون نمی تواند تحت فشار همه جانبه، اطلاعات خود را حفظ کند و از آنجا که در زندگی کمتر فردی عملی و پراگماتيست بوده است، ناخواسته در پس توجيه ضعف و ناتوانی خود برمی آيد. او با اين رويکرد به داوری نمی نشيند که انسان اساسا موجودی ضعيف و ناتوان و او هم درمقام يک انسان ضعيف و ناتوان است. او نمی خواهد بپذيرد که ضعف يک خصلت انسانی است. با قدرت موجود از در سازش در می آيد و اجزاء ايدئولوژيک و هنجار های اسلامی را می گيرد و تغيير جبهه می دهد و وارد هنجار های اسلامی می شود. او می پندارد که شايد ايدئولوژی او در گذشته غلط بوده است. در اين بين، به آن فکر نمی کند که او فردی از نظر روحی و جسمی ضعيف بوده است.
زندانيانی که خانواده های مذهبی داشته اند و در دوران کودکی و نوجوانی به هنجار های اسلامی پايبند بوده اند، بسيار آسان تن به پذيرش اين هنجارها می دهند و با آن اُنس می گيرند. اما زندانيانی که از خانواده های به درجات مختلف بيگانه با هنجار های اسلامی می آيند و آشنائی وشناختی از اين هنجار ها نداشته اند و منطقا نمی توانسته اند اين هنجار ها و معيار فرهنگی را درونی کنند،از اين رو ، بر سر پذيرش يا عدم پذيرش، زير تنش مداوم با هنجارهای حاکم بر زندان باقی می ماند.
تغيير و دگرديسی هويتی را اصطلاحا « توبه » می گويند. و تواب کسی است که تن به توبه می دهد و از گناه های خود دوری می جويد. تواب از نظر بازجو، کسی است که قلبا و روحا و در عمل و رفتار روزمره در راستای اسلام فقاهتی گام بر می دارد؛ يعنی به طور پيگير و منظم مراسم عبادی را بجا می آورد و در جهت ضربه زدن به کفر پيشگام است.
روند دگرديسی و تغيير هويت و فرهنگ امری ساده نيست و به سادگی انجام نمی پذيرد. نبايد فراموش کرد که خطوط شخصيت فرد در يک روند تاريخی شکل گرفته و تغيير در آن به معنای فروپاشی شخصيت اوليه فرد است. به اين خاطر فشار های مداوم، تبليغ پيگير، روابط تنگاتنگ با بازجوها و ديگر عناصر سازمان اطلاعات و شرکت در برنامه های آنها، بايد راه اين دگرديسی و تغيير را هموار کند. شکافتن اين پديده، نياز به کار پژوهش ژرف و گسترده ی روانشناسانه دارد.
نمی توان با ساده انگاری تصور کرد که تنها فشار عامل اين دگرديسی هويتی است. واقعيت آنست که در جوامعی شبيه جامعه ی ما، همه عناصر جامعه دائما در حال تغيير و تحول و دگرديسی اند. زيرا اين جوامع دارای ساختار ها و طبقات شکل گرفته و پايدار نيستند. گذشته از اين ويژگی عام، بايد در نظر داشت که جامعه ما از دل يک انقلاب عميق اجتماعی بيرون آمده است. بر اين بنيان، نيروهای درگير در زندگی جامعه در بستر پر تلاطم اين تغيير و دگرديسی به سر می برند. حال آنکه در جوامعی با ساختارهای منسجم و جا افتاده رفتار های سياسی با چنين افت و خيز هائی روبرو نيست.
در اين ميان نکته مهم آنست که بدانيم تنها در يک جامعه ی براستی دمکراتيک، يعنی جامعه ای که در آن طبقات و هنجار ها و ساختار ها در يک روند تاريخی در هم تنيده شده اند، فشار و سرکوب برای تغيير هويت انسانی محلی از اعراب ندارد و نمی تواند داشته باشد.

:: نوشته شده توسط اتحادیه در پنجشنبه پنجم بهمن 1385