امشب ميخواهم آخرين دست نوشته ام را در دي ماه 1385 به رشته تحرير درآورم . بي ادعا آمدم و بي ادعا نوشتم تنها از آن جهت كه فكر مي كردم شايسته و بايسته است كه بنويسم زخم هايي از نهان خسته خويش .هرچند نيك ميدانم چنين خط خطي هاي روزمره اي هيچ جامعه و هيچ فرد و هيچ تفكري را نمي تواند دگرگون سازد و ازابتدا هم هدفم از نوشتن،چنين چيزي نبود و نخواهد بود . تنها نوشتم تا شايد هنوز ذهن بيدار و دلسوخته و درد آشنايي با خواندن آنها سری در بيشه تفكرزند و صدايي، بي صدا، نه از بحر، كه ازنهر حق وحقيقت گوش كند . روزهاي زيادي است كه در باره روشنگري و رو شنفكري واينكه چه كساني روشنگر و روشنفكر هستند بحث ميكنيم و در اين ميان نيزبه بيان مفاهيمي از سكولاريسم پرداختيم و نظرات دكتر سروش در باره چهار معاني سكولاريسم را مفصلاً شرح داديم . اينبار نيز به بحث در مورد روند روشنفگري ونقد نگاه روشنگري در ايران ميپردازيم . شايد بارها و بارها از زبان روشنفكران و سياسون واژه هايي نظير ماركسيسم،سوسياليسم،فاشيسم و حتي واژه هايي كه خارج از مكاتب و ايدئولوژي حكومتي است و به نوع و شيوه اداره حكومت بر میگردد نظيرحكومتهاي توتاليتاريسم،كاريزماتيك و پدرسالارانه كه همگي شاخه هاي درخت پر برگ و بار ديكتاتوري هستند را شنيده ايد وجالب اينكه اين قشر از روشنفكران اينچنين واژه هایي را نه براي هم سنخان خويش كه براي عامه ي باسواد و بي سواد مردم يكسان به كار مي برند بي آنكه مفهومي دقيق،درست و سنجيده و درخور از آن ارائه دهند،روشنفكران بي آنكه شناختي از سطوح مختلف جامعه داشته باشند همگان را به كيش خود پندارند و سخن در لفافه ميگويند بي آنكه بدانند مخاطبان واقعي آنها كيست و متاسفانه اين قشر(روشنفكران) تنها قشر دانشجو و ممتاز جامعه را مخاطب خويش ميدانند و فهم آنان را برابر با فهم تمام اقشار مي پندارند و چه ساده انگارانه جامعه را عيار سنجي مكنند و سخن با عيارممتاز ميگويند ،ودر واقع هيچ ميدهند و همه چيز ميخواهند ،هرچند شايد چنين سخن گفتن را گواهي بر علم نداشته شان بپندارند وشايد آنها رسالت خويش را نمي دانند و بيهوده در جهدند تا از آنان به مجاهد ياد شود،مدام ميكوشند تا پرده ي عيب از روی حكومت باز گيرند وحال آنكه عيب هاي خويش و جامعه خويش در پستو نهان مي دارند . از آزادي ميگويند حال آنكه هيچ دو نفري در اين جامعه (جامعه روشنفكري) نيست كه تعريفي يكسان از آزادي داشته باشد ،عجا كه دردهاشان نيز بويي از تشريك نمي دهد،هرچند كه اين روند روند تازه اي نيست و سالهاي سال است كه چنين مي رود بر اين قشر منورالفكر . آنها كه ادعاي روشنگري دارند و خود را روشنفكر ميدانند به غلط مي پندارند كه روشنفكري بدان معناست كه چماق عدالت در دست گيري و براي سرنگوني آنچه كه آن را بي عدالتي و ستم ميخواني لشكر حق تشكيل دهي و بر ضد باطل نبرد كني . و بنابر اين بايد سراغ كساني رفت كه همانند او مي انديشند وسخن براي آنان گفت و سعي در جلب حمايتشان كرد . و از شوخي های روزگار كه آنها حتي ساده ترين مباني جامعه شناسي را نمي دانند و الفباي روشنگري را نياموخته اند . اما به راستی باید پذیرفت که هر نهضت اجتماعي بايد در ابتدا جنبشي فكري را در ميان اكثريت افراد و اقشار پايين و متوسط جامعه ايجاد كند تا آن اقشار با تعريف هدف و آرماني مشترك، خود راوسيله اي براي دست يابي به آن اهداف قرار دهند تا در آن صورت يك جنبش فكري به يك نهضت عملي تبديل گردد . و حال بايد پرسيد كه آيا روشنفكران جز عده معدودي نظير شريعتي( كه اتفاقاً تاثير او را به خوبي ميتوان در ايجاد تحرك فكري و بعدها عملي در قبل از انقلاب 57 به وضوح مشاهده كرد) چنين بوده اند ؟ جدايي قشر روشنفكر از عامه مردم و پرداختن بیش از حد به اقشار ممتاز و تحصيل كرده اي كه در واقع چندان نيازي هم به روشنفكران ندارند سبب شده تا در جامعه ي ايران نوعي سكون و ركود فكري دربين اقشار متوسط و پايين جامعه ايجاد گردد و در واقع بايد اين و اقعيت را در نظر داشت كه هيچ انقلابي برگرفته از تفكرات ( بورژوا) نبوده و اگر هم بوده موفقیتي نداشته است . انقلاب هايي نظير انقلاب فرانسه و انقلاب اكتبر روسيه و حتي انقلاب اسلامي ايران ، انقلاب هايي بودند كه شايد بتوان به جرات گفت كه ريشه از تفكرات اقشار متوسط و پايين جامعه داشتند . اللخصوص انقلاب فرانسه ، هرچند بين سه انقلاب مذكور تفاوت هاي بنيادين زيادي نهفته است . آيا ميشود سالهاي سال عيب هاي آشكار حاكمان هويدا ساخت وبر زخم هاي چركين جامعه پرده پوشيد؟ كه مطمئنناً حكومتي كه فاسد است و حكومتي كه ظالم و مستبد است و حكومتي كه مهر سكوت و خفقان بر دهان مي نهد عيناً بازتاب تفكر بيمار جامعه خويش است.و اين واقعيت است كه تفكر حكومت برگرفته از تفكر جامعه است نه اينكه تفكر جامعه تحت تاثير تفكر حكومت . رسالت روشنگر اين است كه راه تربيت و تذهيب جامعه را در پيش گيرد و نه مبارزه عملي با ارکان سیاسی غیر موجه را،او بايد مفهوم آزادي را ابتدا به جامعه بياموزد و بعد لب به انتقاد از عدم آزادي در جامعه بگشايد، مفاهيمي چون دموكراسي دست پروده ي همين جنبشهاي فكري است . سخن از مفاهيمي چون دموكراسي زيباست و موجه ولي حفظ شاكله ي آن نياز به تربيت تفكر اقشار مختلف و هدايت آنها به سمت پذيرش عقلاني آن مفاهيم دارد ،عمر بشريت به اندازه اي نيست كه هر نيك و بد را تجربه كند. رسالت روشنفكران شناساندن تجربيات گذشتگان به معاصران و آيندگان است . در شناخت جامعه پيوسته مردم شناسي اصل است و هر تغيير و تحول اجتماعي وابسته و قائل به آن است . اما به نظر مي رسد كه روشنفكران ايراني رسالت خويش نمي دانند،و اين را در این اواخر از واكنش هاي غير منتظره از سوي مردم و به خصوص در انتخابات رياست جمهوري در سال گذشته و انتخابات شوراي شهر و خبرگان در سال جاري به خوبي ميتوان مشاهده كرد.رويگرداني يكباره مردم از اصلاح طلبان وچرخش 180 درجه اي به سوي اصولگرايان و جناح دست راست حكومت در انتخابات رياست جمهوري سال گذشته و بازگشت مجدد به سوي احزاب و نمايندگان اصلاح طلب در انتخابات سال جاري نشان از درك و فهم پايين جامعه از تحولات سياسي است و نشان از نداشتن تفكر منسجم و با برنامه در انتخاب احزاب و نمايندگاني است كه آنها نيز خود هيچ هدف، آرمان وتفكرر سيستماتيكي براي اجراي اصلاحات ندارند و حتي مفهوم اصلاحات را نيز به خوبي درك نميكنند و همچنين نشان از اين واقعيت دارد كه روشنفكران نتوانسته اند هيچ تاثيري بر پيشبرد اهداف روشنگرانه كه يكي از نشانه هاي تاثيرگذاری آن در جامعه پايداري در روند فكري جامعه است ،بگذارند و در واقع اكثريت جامعه دچار سردرگمي سياسي شده و اين را اگر با سكون وركود فكري جامعه همراه سازيد ميتوان گفت جامعه ي ما اكنون در گرداب تزوير و فريب رياكاران و قصور و بي توجهي و دور افتادگي روشنفكران گرفتار آمده و با توجه به تحولات جهاني و تاثيرات سوي آن در داخل كشور هرچه بيشتر به سمت گرفتار آمدن در چنگال حكومتي تماميت خواه مذهبي (توتاليتاريسم مذهبي)پيش ميرود و شايد گناه اين تحرك شوم و نا ميمون هر چه بيشتر بر گردن روشنفكران خلوت گزيده است

:: نوشته شده توسط اتحادیه در دوشنبه دوم بهمن 1385