تبليغاتX
اتحادیه وبلاگنویسان منتقد به حکومت

اتحادیه وبلاگنویسان منتقد به حکومت
تمرین با هم بودن و اتحاد

 

 







  آزادی اندیشه و قلم و زبان ٬ موجب آبادی و عمران مملکت است .... قبول حقیقت از بیان حقیقت سخت تر است ""به اتحادیه وبلاگنویسان منتقد به حکومت خوش آمدید.در این وب شما می توانید مقالات خود را بدون هیچ گونه سانسور در این جا چاپ کنید. برای اطلاعات بیشتر به اساس نامه اتحادیه مراجعه کنید.پاینده ایرانی آباد و آزاد
 
منوي كاربري


لوگوي ما


تبلیغات


اولین سرود ملی


اطلاعات شما


لينكدوني

ساعت


پیامهای کوتاه



  آقا سيد!مرگه من،يه خورده مرد باش!!  ( نقد )

آقا سيد!مرگه من،يه خورده مرد باش!! ...آره داداش!فدات شم!اين رسمش نبود.ما باهات بوديم ولي تو نبودي با ما.چون از ما نبودي.ما رو ديوار بد كسي يادگاري نوشته بوديم...

آي...خدا!از كجاش بگم.يعني كجاشو بگم.شبي كه رييس شدي رو كه فراموش نكردي؟حتما خيلي كيفور بودي؟ها؟ولي ما يه جورايي ديگه بوديم.ما يعني حاجيت و داش بهرام.شبي كه تلويزيون گفت بيست مليون آوردي با بهرام زديم بيرون.رفتيم خونه آق بهمن.بساطش هم مثل هميشه روبه راه كرده بود بي پدر.قسم خورده بودم كه ديگه دهن نزنم ولي نشد.عشق تو خرم كرده بود.بهرام ريخت و من رفتم بالا.يعني رفتيم.بهرام گفت به سلامتي اختر.دختر حاج اصغر رو مي گفت كه خاطرش رو خيلي مي خواست.بهمن هم اسمايي گفت كه يادم نيست.ولي من نگفتم سلامتي نرگس كه براش مي مردم.نگفتم سلامتي نرگس كه يه تار موش رو با دنيا عوض نمي كردم...گفتم سلامتي آزادي.سلامتي زندونيايه بي ملاقاتي...

حالا مي فهمم كه چه غلطي كردم.نرگس رو به خاطر تو و حرفات فراموش كرده بودم.تا اون روز هيچ استكاني رو بدون اسم نرگس نخورده بودم ...تف به من!

و بعد از رييس شدن تو بود كه شروع شد.حرفات برام حجت بود.وقتي گفتي جوونا بايد دنبال مسائل روز مملكت باشن،درس رو شروع كردم كه برم دانشگاه.ولي نشد.سرباز فراري بودم آخه.بهرام ولی قبول شد.وقتي گفتي ملت بايد به جاي خشونت با هم مثل آدم حرف بزنن،ضامن دار دسته استخواني باباي خدابيامرزم رو فروختم به ميثم سگي. سه تومن!...عجب!!!!

آدم رو سگ بگيره بهتر از اينه كه جو بگيره.آخه يكي نبود بگه پسره خر!اين ضامن دار يادگاري بابات بود.به حرف يه آخوند قزبيت زدي زير همه قولهايي كه به بابات دادي؟...آره.زير حرفم زده بودم.باباهه وقتي داشت مي مرد گفت احمد!گفتم ها!گفت نه زمين دارم بهت بدم و نه مال.اينو مي بيني؟تو اين زمونه تيغ ‌تو جيب آدم از برادر بهش نزديكتره!

آره آقا سيد!بابام رو هم به خاطر تو خراب كردم.

ولي ميدوني اصل حرفام چيه!!اينه كه تو توخالي بودي.پيش ما از يه چيزايي مي گفتي و بعدش ميرفتي پيش اون آقا بزرگه دست بوس.تو هيچ وقت جيگر نداشتي جلوي اون و دارودستش دربياي.حتما از جونت مي ترسيدي...اصلا قضيه 78 يادته؟يادته چه طوري بچه ها رو زدن و تو هيچ كاري نكردي؟

...وقتي رسيديم جلوي در دانشگاه ساعت از نه گذشته بود.با بهرام بوديم.يه مرتيكه گنده با نيم متر ريش و يه شال سبز دراومد جلومون.گفت مگه نگفتم برين؟گفتم چشم حاجي!نوكرتم ميريم الان.نه اينكه خيال كني ترسيده بودم،نه!احترام شال سبزش رو گرفتم.چند قدم پايين تر كه رفتيم يكي ديگه رو ديديم.يه بي سيم دستش بود.گفت آي بچه كوني!كجا راتو گرفتي داري ميري؟باز شماها هار شدين؟يه دفعه بهرام برگشت گفت بچه تو شلوارته حاجي!درست حرف بزن!خيلي بهش برخورده بود انگار...و شروع شد.با باتوم و مشت و لگد.به من كاري تداشتن.بهرام رو رو زمين مي كشيدن ومي زدن و مي بردن...آي خدا!كاش ضامن دار بابام تو جيبم بود.كاش...

بعد از اون شب تا الان فقط يه بار ديگه بهرام رو ديدم.موي سرش كوتاه بود ويه پيرهني پوشيده بود كه به تنش زار ميزد.چشاش هم بدجوري برق ميزد.دور از جونش مثه سگ!جلو كه رفتم گفتم چاكريم اوس بهرام!فدات!و صورتش رو بوسيدم.بوي دوا علفي ميداد.گفت سلام...عليك را فهميدم كه نوك زبانش بود ولي نگفت.گفت حال شما خوبه؟خيلي كپ كرده بودم.خود بهرام بود؟گفتم كجا بودي اين چند وقته؟چي كارت كردن؟خيلي زدن؟يه دفه شروع كرد به لرزيذن.هوار ميزد گم شو ضد انقلاب كافر.توي لباسات بي سيم قايم كردي از من حرف بكشي؟من ديگه توبه كردم...

آره آقا سيد!خود بهرام بود.همون بهرامي كه به خاطر اختر،جاي سالم تو تنش نبود.همون بهرامي كه وقتي من رو به جرم حمل سلاح سرد گرفتن،از جيب خودش به نرگس پول مي داد و مي گفت احمد رفته دوبي،كادو برات پول فرستاده...آره خودش بود كه حالا مثه حيوون جلوم مي لرزيد وبه خودش مي پيچيد...چه بلايي سرش آورده بودن ؟

خلاصه، سيد!حرف زياده.از كجاش بگم.

ما واسه شما و رفقات خيلي چيزا داديم.نمي خوام سرت منت بذارم!ولي نرگس و ضامن دار و بهرام رو به خاطر تو از دست دادم.حالا هم ديگه به چيزي اميد ندارم.تو اميد رو كشتي.از بس-ببخشينا-مرغ بازي در آوردي.قولهايي كه قبل از رياست داده بودي يادته هنوز؟خب پس چي شد؟بچه ها به خاطر تو نفله شدن و تو فقط زير قولت مي زدي.

آقاي خاتمي!نوكرتم!

مردها  رو قولشون پا نمي ذارن ستاره بچينن! تو هم كه جون عمْت خيلي مردي!

 

 

وبلاگ: آه ... اگر آزادي سرودي ميخواند!


 :: نوشته شده توسط اتحادیه در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385

  لینک مطلب         



مطالب پيشين

 




All Rights Reserved 2005-2006 © by etehadiye2.blogfa.com :: Template Design by Loghman Avand