یه روز یه خانم خبر نگارداشته از پیک نیک چند تا خانواده عکس می گرفته که چند تا آقای محترم میان بهش می گن : دم در بده بفرمایین تو !
. . .
آقای ... : لطفا خیلی دقیق توضیح بده که اون بیرون داشتی چه غلطی می کردی ؟
خانم خبر نگار : هیچی ، داشتم عکس می انداختم که ماموراتون اومدن منو گرفتن.
آقای ... : دروغ نگو ماموران ما تو رو در حین ارتکاب به جرم دستگیر گردند
خانم خبر نگار :مگه عکس انداختن جرمه ؟
آقای ... : خیر خانم عکس برداشتن جرمه ، تازه ما اجازه نمی دیم کسی عکس کاری که ما دوست داریم رو انجام بده چه برسه به خود عکس ، اگر هم دیگه ازاین حرفهای غیر مسموع بزنی می دم همه عکسهایی که در عمرت گرفتی رو توقیف فله ای بکنن.
خانم خبر نگار :واقعا ببخشید من وقتی داشتم عکس می گرفتم این چیزها رو نمی دونستم.
آقای ... : کم کم دارم مچت رو باز می کنم، تو داری تناقض گویی می کنی ، یک بار می گی عکس می انداختم یک بار می گی عکس می گرفتم ، تازه تموم ارتباطاتت با اون پسره ی اجنبی که عکست رو گرفته دستش وهی با روزنامه ها مصاحبه می کنه لو رفته و به پرونده ات ضمیمه شده.
خانم خبر نگار : این حرفها یعنی چه، اون پسرمه.
آقای ... : تو كه شوهر نداری& اين بچه از كجا اومده ؟ حتما از یه رابطه ی نامشروع ، اینم به پرونده ات ضمیمه می کنم.
خانم خبر نگار : من اون وقتها شوهر داشتم &این بچه مال اون زمانه.
آقای ... : دیگه بدتر معلوم شد که تو حتی با شوهرت هم ارتباط نامشروع داشته ای زنیکه ی فاسده ی جاسوسه ی ژورنالیسته ی ...ه ی ...ه ی ...ه ی . . .
(در این لحظه خانم خبر نگار که روی صندلی بازجویی نشسته به شدت عصبانی می شه و چون دستبند به دستاش زده بودن با سرش محکم می کوبه توی دل آقای ... که روبروش ایستاده. )
...
چند روز بعد کارشناسان علت خونریزی مغزی منجر به فوت خانم خبر نگار را اعلام میکنند :
" برخورد سر با یک جسم سخت "
وبلاگ : شورای عالی نوسندگان جیغ و داد نو
:: نوشته شده توسط اتحادیه در شنبه ششم آبان 1385