يك عمه اي داشتيم، خدا بيامرزدش، به نام جميله خانم. فقط تركي حرف مي زد و مثل هاي خوبي داشت. مي گفت هر از چند وقتي كه مرغ هاي حياط حمله مي كنند به اتاق، كدبانو چوب را برمي دارد به دنبالشان و داد مي زند :؟«كيش، كيش.» اين مرغ ها هم هي دور اتاق مي دوند و از هم مي پرسند:«كيش تويي؟» و مي گويند:« من كه نيستم اما هر كه هست ببيني چه كار كرده كه خانم اينقدر از دستش عصباني است!» و همگي دور مي دوند و مي دوند تا كدبانوي محترمه با چوب مي زند پاي يكي از آنها را مي شكند. مرغ ها هم همانطور در حال دويدن مي گويند:« آها! پس كيش اين بود!»
قصه روزگار ما ، قصه اي كه از شرق طلوع كرد و پس از اندك زماني افول كرد زياد هم بي ربط به نسلي كه به مثابه مرغان عمه خانم محترم اينجانب سرگشته و حيرانند نيست.نسلي كه خاطراتش را يا بايد با موش و گربه بازي پشت خطوط ديل آپ به روز كند يا در آنسوي مرزها با هزار تهمت و بُهتان تك دلاريش را به جاي مشروب سوئدي خرج كارت اقامت خودش بكند و يا در گوشه اي از گورستان خاوران... بقيه اش هم كه كليشه اي شده...
اخيرا من و دوستانم حرفهايي میزنيم گاهی، که به درد عمهمان هم نمیخورد. ولی شايد به درد شما بخورد. قديمترها سرانجام ناکاممان را مرور میکرديم، چند سالیست اما که حرفهایمان تهکشيده. جيغ و داد را میگذاريم وسط به سر و کلهی هم میزنيم تا نتيجهيی بگيريم و يک کاسه تحويل صاحباش بدهيم. مشکل اينجاست که تقريبا هيچوقت به نتيجه نمیرسيم، آخر سوادمان محدود است. شدهايم عين اين جماعتی که نه مهندساند، نه فيلسوف، نه نويسنده، نه نوازنده، نه فيلمباز، نه کتابباز، نه... ولی هنوز هم به خودشان اميدوارند!
اين ميان زياد هم لازم نيست به نتيجه برسيم. اينطور وقتها نتيجهگيری را گردن خواننده میاندازيم، کلاس کارمان هم بالا میرود. متفاوت میشويم. صاحب سبک میشويم. نديدهای بعضی فيلمها وقتی تيتراژ پاياناش بالامیآيد شکمیکنی نکند يک جايی خوابات برده و تازه بيدارشدهای؟ اگر بخواهی بعدازظهرها در کافهيی جايی راهات بدهند که بنشينی و تنها در خانه قوقولیقوقو سرندهی، بايد از همين فيلمها نگاهکنی. خودمانايم، صد رحمت به کتاب. انگشتات را لای آخرين صفحهيی که خواندهای بگذاری و کتاب را ببندی، میتوانی با يک نظر پيشبينی کنی تا آخرش چهقدر مانده. دستگيرت میشود که چهقدر فرصت انتخاب داری تا سعی کنی نتيجهبگيری يا در دل بد و بیراه ادبی و بیادبی نثار نويسنده کنی.
تازگي ها هم فيلمهايی را ترجيح میدهيم که آخرش عاشق و معشوق قديمی دوشبهدوش هم زير برف قدممیزنند که: «ديگر مسأله تو نيستی، من هم نيستم، اين طفل معصوم است» ها؟! همانها که از انرژی هستهای تا سقط جنين را بهصورت دراماتيک بررسی میکنند؟
پس رسالت فرهنگی چه میشود؟ اين ديگر از آن حرفهاست! اين همه رسانهی فرهنگی- اجتماعی ونه سياسي در اطراف و اکناف دنيا به هدايت فرزندان آدم مشغولاند. برای خودشان رسالت فرهنگی قايلاند. تکنولوژی يعنی همين، در اين دورهزمانه فرهنگ را رسانه میسازد. رسالت فرهنگی و رسانهيی مستقل از هم که نيستند.
به عبارت ديگر اگر حافظ امروز زندهبود، به قول آقا سعيد، برای سازمان ترافيک تيزر تبليغاتی میساخت؟ شايد! ولی نظر من در مورد روزنامه جداست. روزنامه يک بنگاه است. صاحب اين بنگاه يک عده را استخدام میکند تا از توانايیهای تکنيکی خودشان استفادهکنند برای القای يک فکری به يک جماعتی. کسی که استخدام میشود، چارچوب حاکم بر آن روزنامه ، يعنی خط فکری صاحب روزنامه را میپذيرد، دستکم بعد از مدتی در آن غرق میشود – و آن تراژدی که گفتم اتفاق میافتد. کسی هم که مايحتاج فکری و روحیاش از روزنامه ای که انتخابکرده تامين میکند، باز هم چارچوب را پذيرفته. رسالت فکری و فرهنگی وقتی معنا پيدامیکند که روزنامه مبلغ نباشد
تردیدی وجود ندارد که ایران دارد بتدریج به نورچشمی و عزیزکرده رسانهها تبدیل میشود! (البته از نظر سانسوريسم). ایران بیش از بسیاری دیگر از کشورها به قول انگلیسیها اتنشن میگیرد و مورد توجه است.با اين حال چه ايرادي دارد كه روزنامه اي را كه خط فكريش شيطاني ست و در همان دو سه شماره ي اول خواب پليد خود را تعبير مي كند بست.روزنامه اي كه بيشتر نويسندگانش قبلنا هم توبيخ شدن ولي معناي توبيخ را ندانستندغافل از اينكه اينجا قانون دارد.ان هم از نوع اساسي. حالا عده اي هي جيغ و داد كنند.مگر چه مي شود..مگر اوين براي چه ساخته شد...مگر خاوران را نمي شود توسعه داد. فوقش يه تيزر تبليغاتي مي زنند و مرتدان را به اعتراف تلويزيوني مي كشانند.
در مقابل آنچه دولتيان به هر دليل در قبال رسانه پردازان پيشه کرده اند اهالی رسانه نه تنها کم نشده اند که به خصيصه ای شکل داده اند که صورت عکس حرکت دولتيان است. شما روزنامه را می بنديد ما روزنامه ديگری باز می کنيم. نه دولت از تعقيب سياست محدود کردن رسانه ها دست بر می دارد و نه اهل رسانه از بی خانمانی و جابجايی و هر روز به روزنامه تازه ای رفتن خسته می شوند. معنای اين حرکت چيست؟
این اقتضاي جامعه ماست. مردم دوست ندارند پيش چشم ديگران عريان شوند. عاقلانه اين است که در خانه زيرشلواري بپوشي و جلوي روي ديگران کراوات بزني. و حتي کمي محافظهکارانهتر، بايد پيش روي هر کسي و به تناسب هر موقعيتي به يک رنگ درآيي و يک جور نقاب بزني. و من در تمام اين مدت غافل از مضرات اشعه آفتاب در کوچه و خيابان، در همه جا، لخت و بينقاب راه ميرفتم و عين خيالم نبود که آفتاب تنم را چگونه ميسوزاند

:: نوشته شده توسط اتحادیه در سه شنبه دوم آبان 1385